خرید بک لینک

درباره سایت

دغدغه های بیخودی

آخرین مطالب

امکانات وب

فك كنم نزديك يكسال ميشه ننو شتم از دي ماه پارسال كه دوباره باردار شدم و دوباره وياردار نه ماه معده درد نميدونم من نازك نارنجي ام يا طبيعيه من حالم خوب نباشه هيج كار ديكه هم نميتونم انجام بدم بنابرا

برچسب: نویسنده: آرمان طباطبایی تاريخ: جمعه 5 بهمن 1397 ساعت: 4:44

خرداد ماه قرارداد بسته شد و ارديبهشت ماهم به حساب نيومد من فقط باين خاطر بيشتر عصباني بودم كه با معده درد منو كشوندن الكي بشينم رو يه صندلي در حاليكه كار خاصي هم نداشتن حاي بعدش هم كار خاصي نبود مكه ا

برچسب: نویسنده: آرمان طباطبایی تاريخ: جمعه 5 بهمن 1397 ساعت: 4:44

خيلي تنبل شدم براي نوشتن روزهاي زيادي ﮔذشتند شش ماه مرخصي بعد از عيد تموم شد استادم داشت ميرفت خارج از كشور و ﮔفت بايد تا تير دفاع كني روزهاي خيلي سخت و پر استرسي بود دختر تو شش ماه همكاري خوبي ك

برچسب: نویسنده: آرمان طباطبایی تاريخ: جمعه 5 بهمن 1397 ساعت: 4:44

روزهاي شلوغي ميكذرن سر كار بدو بدو هر چند همسر ميكه شما كارمندها 22دقيقه بيشتر كار نميكنيد بهر حال من وقت ﮔشت و ﮔذار تو.اينترنت و انجام كار شخصي ندارم حتي صحبت با تلفن مثلا يه جورايي ميكن دفتر ما نو

برچسب: نویسنده: آرمان طباطبایی تاريخ: جمعه 5 بهمن 1397 ساعت: 4:44

بالاخره 4 ماه هم با شكم ﮔنده و دل درد و.. رفتيم سر كار بخاطر صبح زود بيدار شدن كلا شب خواب درست حسابي نداشتم و روزها تو اداره اساسي چرت ميزدم عصر ميومدم 3-4 ساعت ميخوابيدم حالا موندم با بجه چطور ميشه وضعيت خوابم براي زايمان نميتونستم تصور طبيعي بكنم سزارين هم به همين اسوني اجازه نميدن ديكه يه كم دردسر كشيديم و سز شديم بيهوشي كامل رو انتخاب كردم رفتيم رو تخت و دستامو بستن!!! شكم رو بتادين زدن و در حاليكه  پوششي نداشتم چند تا اقا دايم در حال رفت و امد بودن كه مسئول يه كاري بودن و اين خيلي اذيتم كرد و به شروع كردم به حال خودم ﮔريه كردن يكي از اون اقاها كه مسوول وصل كردن يه سري چيزا بمن بود شروع كرد ازم سؤال كرد شايد ميخاست حواسمو  پرت كنه به هوش اومدنم خدا رو شكر مث دفعه  پيش سخت نبود جوجه رو بهم دادن اون حس هايي كه ملت ميكن رو كه نداشتم هر چند جون منه بجاش دجار تشويش و اضطراب اين شدم كه چطور اين موجود ضعيف ظريف رو مراقبت كنمهمون روز دوم زردي 16 داشت و برديم بيمارستان و خيلي خيلي اذيت شدم هم بخاطر خودم كه با بخيه ها سخت بود فقط شياف به دادم ميرسيد هم بجه م كه بايد لختش ميكردم چشماشو ميبستم ميذاشتم دستكاه و حس ميكردم از اينكه چشاشو ميبندم ميترسه كلي ﮔريه ميكرد الانم اشكم درمياد يادش ميافتم به هر حال ﮔذشت... اول مامانم  پيشم بود تا 20 روز بعد هم خانواد

برچسب: نویسنده: آرمان طباطبایی تاريخ: دوشنبه 6 فروردين 1397 ساعت: 22:26

فعلا دختر خانم شب بيدارن و ما تا صب كنارش ميشينيم تا با هم بخوابيمخانم همكار هم براي اينكه بي نصيبمون نذاره يه ﮔزارش فرستاد كه كارشناسي كنم تو اين وضعيت بجه داري و مهمون داري نميشد هم چيزي بكي ديكه ماهم درست حسابي كه انجامش نداديم نه هم نكفتيم همسر ميكه خيلي حسوده نميخاد بذاره تو مرخصي راحت باشي ديكه بايد تحمل كردفعلا با دختر سر ﮔرميمتزمون هم رو هواست+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آذر ۱۳۹۶ساعت 18:13&nbsp توسط جودی ابوت  | 

برچسب: نویسنده: آرمان طباطبایی تاريخ: دوشنبه 6 فروردين 1397 ساعت: 22:26

نزديك غروب شب يلداست من تو يه شهر غريب كنار دخترم رو تخت دراز كشيدم و كم كم دارم سختي طور بودن از خانواده رو حس ميكنم امشب دو تا از دوستان همسر لطف كردن و ما رو دعوت كردن هر چند خودشون كنار خانواده هاشون هستن قراره يه كم اجيل برداريم و بريم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آذر ۱۳۹۶ساعت 17:5&nbsp توسط جودی ابوت  | 

برچسب: نویسنده: آرمان طباطبایی تاريخ: دوشنبه 6 فروردين 1397 ساعت: 22:26

صفحه بندی